آبان.... ماه میانی خ ز ا ن
شعر
صد سال، خزان به ریزش برگ شما از ارزش تان ز پیش ما کم نکند با مهر در آغوش شما افتادیم با سرد شدن میان آبان این بار صد شاخه ز اندام شما را به تبر با حیله حفظ جان خود اندازیم آنگه ز میان آتش جان شما بی شرم به شام شب همی پردازیم ! خواهش از تو از برایم موجب آسایش است در تمام دار دنیا جا ندارم جز حریم امن تو گر نباشد مهر تو آن دم مکانم آتش است با یکهزار راه و صد هزار چاه تو مانده ای با همان شاه راه او رفت و پرکشید و نشد محتاج جاه تو باده خوردی و او مست شد ما شلاق می خوریم او دایماً نگاه و ما نیز گناه تو آه می کشی از آن نگاه بر این گناه او در بهشت و ما به جهنم برزخ برای توست شاید شود که جای خویش با او عوض کنی این بار ما نان به جای جان خریده ایم او جان به جای نان ارزان خریده ای تو جان ز او و گران فروخته ای نان به ما اما بدان او را ندیده عاشق و شیدا شدیم شادیم از اینکه ما بی تو ما شدیم . خُوش بُود آن خنده های ناب تو گم شدم من در پی پیدای تو در میان این رقیبان من خسی با وجودچون منی ای وای بر اقبال تو در هجوم این همه آشوب و غوغا وصدا من شدم غرقه میان رعشه ی آوای تو من به راهی پا نهادم ره نمایش شد اسیر ذوب خواهم شد در این ره گر نباشد یاد تو پیش قربانگاه من شاید که آید قاتلم با امید وصل رویت من شدم قربان تو چشم ها را با آب مرداب شسته ایم کرکس کنون ز تمام پرنده ها زیباتر است افسوس به حال زار کبوتر مخور او خود به ما نظاره نمود و پر کشید هر کس برای تصاحب کرکس دامی فکنده است این دام نه تنها برای کرکس و بلکه برای هر بی کس است بی کسی بهتر بود از کرکسی یا هرکسی زیبا دگر همه جا پیدا نمی شود با قایقی ز دروغ بایست به آن رسیم اسم است که روز است خورشید نباشد که دگر روز نشاید آلوده هوا شد و دگر جای نفس نیست باران که نبارد بشود رنگ سیاهی رنگ همه کس ، رنگ همه جا از جا و کسی نیست سخن بی کس و جاییم رنگ است که ما را ببرد رو تباهی ای کاش که زنجیر وغل ما علنی بود تا خود بتوانیم ببینیم که در بند اسیریم. وليكن من نمي دانم
چرا آن را چرا او را نمي بينم ؟ گمانم سردي ماه زمستان است
كه دل را منجمد كرده فقط فصل بهاران را شنيدستم نه زيبايي نه سبزي نه طروات را نه مي بينم نه مي دانم نه مي فهمم ! با خون او دست خودش را شست گفتند که مرگ حق است حق نیز گرفتنی است مرگ اسباب فاتحه فراهم کرد فاتحه بر مرده فتحه گذارده و مرده را مرد کرد. که چرا تو تنهایی زیرا که نیست سنگ را هیچ هم آوایی انبوه موچ بر او زخمه می زند صخره صبور بر آنها خنده می زند اما که بود که بداند! او با تمام وجودش ، تکه تکه کسر می گردد دردی درون خویش ندارد خوش تر ز درد تنهایی. شبانه دور خواهم شد ز گرما و چراغ آشیانه قدم در هر خیابان بی بهانه خیابان های زیبا و پر از غم پر از برف و کم از آدم و هر آدم نماد از یک تفکر و هر فکری نشان از یک تحمل یا تعامل !

![]()

| Design By : Mihantheme |


